در حاشیه

از عدالت و انصاف خارج نشویم!

خاطرم هست سال ١٣٧٠ كه من تازه وارد دانشگاه اراك شده بودم اوايل كه درسها سبك بود بعد از ظهرها مي رفتم بازار اراك و بخاطر علاقه به فرش ساعاتي را در انجا در حجره هاي آشنايان پدرم مي گذراندم و بعضا فرشهايي هم مي خريدم و براي پدر مي فرستادم تهران

خاطرم هست يك روز يك آقاي نسبتا مسني با يك دختر بچه حدودا ١٠ ، ١٢ سال يك خرك (كناره ٢ متري ) ساروق براي فروش به بازار آورده بودند و من ديدم اينها چندين بار در بازار بالا و پايين مي روند و كسي خريدار فرش شان نبود از حجره داري كه با ما آشنا بود پرسيدم فلاني چرا فرش اينها را نخريدي  به من يك حرفي زد كه هنوز از يادآوري آن تنم مي لرزد به اين مضموم كه تو هنوز بچه اي ، اينها رو كه مي بيني از روستايي حدود ١٠٠ كيلومتري اينجا آمده اند و قاعداتا پولي هم براي برگشت ندارند صبر كن دم غروب كه مغازه ها مي خواهند ببندند من مفت ازشون مي خرم 
يادم هست ديگه هيچ وقت پيش اون حجره دار نرفتم ولي منش ناجوانمردي اش اثر بدي در ذهن من گذاشت 
از آنطرف من پدر بزرگي داشتم كه همه در بازار عباس آباد تهران از ايشان به خوبي ياد مي كنند و تعدادي از تجار بازار تهران از شاگردان ايشان بودند
خاطرم هست چندي پيش يكي از تجار بزرگ امروز فرش براي من نقل مي كرد كه زمانيكه خيلي جوان بودند براي اولين بار سه تخته قاليچه ساوه از بازارچه قنات آباد (روبروي بانك كارگشايي) مي خرد و با دوچرخه مي آورد بازار عباس آباد براي فروش 
ايشان مي گفتند چندين ساعت در بازار با دوچرخه بالا و پايين رفتم ولي ظاهرا من چون دفعه اولم بود فرش خريده بودم قدري قيمت گران خريده بودم 
خلاصه پدر بزرگ من به ايشان مي گويد جوان بيا ببينم چي شده كه هي تو بازار با اين فرشها و دوچرخه حيران شدي 
بعد از اينكه ايشان تعريف مي كند كه همه پس انداز م را براي اين سه تا قاليچه پرداخت كرده به اميد  سود ولي كسي حاضر به خريد نيست 
ايشان مي گفتند مرحوم بيدآبادي ، يك سود معقولي به من دادند وفرشها را خريدند و چنان به ايشان قوت قلب داده بودند كه ايشان كار فرش را ادامه مي دهند و امروز از تجار موفق فرش هستند 
از خداوند بخواهيم همه ما را ياري كند از جاده انصاف و جوانمردي خارج نشويم

منبع : حسین بید آبادی