تاریخچه فرش

تاریخ پنهان فرش پرنده

  درباره فرشهای پرنده افسانه های مختلفی ذکر شده است اما به تازگی و پس از کشف دست نوشته هایی در الموت، نظریه های جدیدی در این زمینه مطرح شده است

 

مدتها پیش از آنکه جاروی جادویی، محبوب جادوگران اروپایی قرون وسطی شود، فرش پرنده مورد استفاده دزدان خاورمیانه قرار می گرفت. اکنون مدارک واقعی در ایران برای آنچه که مدتها افسانه بود، به دست یک کاوشگر فرانسوی، Henri Baq یافت شده است.

 

Baq، طومارهای نسخه های خطی خوب حفظ شده ای را در سردابهای زیر زمینی یک قلعه قدیمی در الموت در ایران و نزدیک دریای خزر کشف کرده است. این نسخه های خطی که در اوایل قرن سیزدهم توسط یک محقق یهودی به نام Isac Ben Sherira نوشته شدند، داستان واقعی پشت فرش پرنده هزار و یکشب را روشن می کنند.

 

کشف این آثار جامعه علمی را درگیر کشاکش کرده است. به دنبال آن، برگردان آنها از فارسی به انگلیسی توسط پروفسور G.D.Septimus، زبانشناس مشهور و کنفرانس سازماندهی شده محققان مشهور سراسر دنیا در دانشکده مطالعات شرقی و آفزیقایی فراخوانی شد. کشف Baq از سوی بسیاری از تاریخ نگاران که اصرار بر جعلی بودن نسخه ها داشتند، مورد انتقاد شدید قرار گرفت. Baq که به دلیل به دنیا آمدن فرزندش نتوانست در کنفرانس شرکت کند، از طرف پروفسور Septimus حمایت شد و مورد دفاع قرار گرفت. پروفسور استدلال می کرد که یافته های جدید باید به خوبی بررسی شوند. نسخه ها اکنون در Trieste, Istituta Leonardo de vinci تاریخ گذاری می شوند.

 

به گفته Ben Sherira، فرمانروایان وقت فرشهای پرنده را تدابیر اهریمنی می پنداشتند. وجود آنها انکار می شد، علم آنها سرکوب می شد و سازندگان آنها مورد آزار قرار می گرفتند. و هرگونه نشان درباره رویدادهای در بردارنده آنها با روشی معین پاک می شد. اگر چه فرشهای پرنده تا اواخر قرن سیزدهم بافته و فروخته می شد، مشتریان آنها عمدتاً در حاشیه جامعه قابل احترام بودند. Ben Sherira می نویسد که فرشهای پرنده از زمان ساخت در حدود ۱۲۱۳ AD مورد توافق قرار گرفتند، زمانی که یک شاهزاده تورانی به استفاده از آنها در حمله به قلعه دشمن با قرار دادن گروهی از کمانداران روی آنها اشاره کرد تا بتواند نوعی سواره نظام هوابرد تشکیل دهد؛ این هنر در غیر این صورت با چالش روبرو شد و در نهایت با حمله مغولها نابود شد.

 

مطابق با شرح وقایع Ben Sherira، ابتدایی ترین نام فرش پرنده در دو متن تاریخی بود.

 

اولین کتاب، کتاب ضرب المثلها است که توسط وزیر شاه Nebuchadnezzar بابلی جمع آوری شد و دیگری کتاب گفتگوهای باستانی که توسط Josephus گردآوری شد.

 

هیچ یک از این کتابها امروز موجود نیست؛ با این وجود، با کمک آنها، Ben Sherira، داستانی مربوط به ملکه سبا و شاه سلیمان نقل می کند که جای دیگری یافت نمی شود. سرزمین سبا که در قسمت جنوبی عربستان واقع است، منطقه یمن کنونی را می پوشاند، هر چند برخی جغرافی دانان ادعا می کنند که اتیوپی یا حبشه باستانی نیز بخشی از قلمروی آن بود. حکمران این سرزمین، ملکه ای زیبا و قدرتمند بود که در تاریخ به نام سبای بابل از او یاد می شود، سبا یا Makeda )ماکدای) حماسه اتیوپیایی Kebra Negast و بلقیس اسلام. کیمیاگر سلطنتی او به قالی های قهوه ای رنگ کوچکی اشاره داشت که می توانستند چند پا بالای زمین شناور و آویزان بمانند. سالیان بعد او یک فرش پرنده با شکوه به شاه سلیمان فرستاد. نشانی از عشق که از سندل سبز دوخته شده با طلا و نقره و گوهرنشان بود و طول و پهنایش طوری بود که تمام شاهان میزبان می توانستند روی آن بایستند.

 

سلیمان نتوانست پیشکش را بگیرد و آن را به درباریان خود داد. زمانی که اخبار چنین پذیرایی سردی به ملکه رسید، قلبش شکست. او هنروران خود را بیرون کرد و دیگر کاری با فرشهای پرنده نداشت. شاه و ملکه سرانجام صلح کردند، اما هنروران سالیان طولانی سرپناهی نداشتند و بالاخره مجبور شدند نزدیک شهر بغداد در بین النهرین در ۹۳۴پیش از میلاد مستقر شوند.

 

در شرح وقایع Ben Sherira، متون خاصی طرزکار فرش پرنده را توضیح می دهندو متاسفانه، بخش زیادی از واژگان به کار رفته در این بخشها غیر قابل کشف است، بنابراین مقدار بسیار کمی از روش نیروی رانش آنها شناخته شده است. آنچه شناخته شده این است که یک فرش پرنده مانند یک فرش عادی روی یک دار نصب می شد؛ تنها تفاوت در مرحله رنگرزی است.

 

هنروران نوع خاصی از گل رس را کشف کرده بودند که از چشمه های کوهی تهیه می شد و دست انسان به آن نرسیده بود و وقتی که گرمای زیادی به آن داده می شد تا دماهایی بیش ار طبقه هفتم جهنم در پاتیل روغن یونانی جوشان، خواص ضد مغناطیسی پیدا می کرد. خود زمین حالا یک آهن ربا است و تریلیونها خطوط مغناطیسی دارد که از قطب شمال تا جنوب آن رد می شوند. دانشمندان این رس را آماده کردند و پشم داخل آن را پیش از بافتن روی دار خشک می کردند. بنابراین، زمانی که فرش آماده می شد، از زمین دور می شد، و بنابر غلظت رس به کار رفته، چند پا یا چند صدپا بالای زمین شناور می ماند.

 

نیروی رانش در راستای خطوط مغناطیسی بود که مانند ریلهای هوایی عمل می کرد. اگر چه اینها برای اقوام سلتی انگلیس و اینکاههای آمریکای جنوبی شناخته شده بود، تنها اخیراً فیزیکدانان شروع به کاوش دوباره خصوصیات ویژه این به اصطلاح خطوط مرموز کردند.

 

Ben Sherira، می آورد که کتابخانه بزرگ Alexandria که توسطPtolemy اول تاسیس شد، موجودی عمده ای از فرشهای پرنده را برای خوانندگان خود نگه می داشت. آنها می توانستند این فرشها را با پاپوشهای خود مبادله کنند تا بدون نیروی موتور جلو و عقب، بالا و پایین، میان قفسه های نسخه های پاپیروس به پرواز درآیند. کتابخانه در یک برج بلند بابلی قرارداشت که شامل چهل هزار طومار عتیقه ای بود که به دست سه هزار نسل کاتب رونوشت شده بودند و بسیاری از آن کاتبان الفبای مرده ای که آنها داشتند را نمی شناختند.

 

سقف این ساختمان چنان بلند بود که خوانندگان اغلب ترجیح می دادند هنگامی که در هوا شناور هستند بخوانند. نسخه های خطی چنان متعدد بودند که گفته می شد حتی اگر هزار نفر شبانه روز برای پنجاه سال انها را می خواندند، نمی توانستند همه آنها را بخوانند.

 

اگر چه در جنگ داخلی امپراطوری روم به کتابخانه خسارت وارد شده بود، یکی از فرماندهان پاپیروس ها را برای گرم کردن ششصد حمام Alexandria سوزاند و فرشها را داخل آب انداخت.

 

فرشهای پرنده به دو دلیل در سرزمینهای عربی طرد شدند. خط قانونی آن بود که انسان هیچ گاه قصد پرواز نداشت و فرش پرنده توهینی به مقدسات نظم اشیاء بود، بحثی که با شور توسط یک فرد روحانی پخش شد. دومین دلیل، اقتصادی بود.

 

خانواده های خاصی از اعراب که دسترسی به رده های بالای سلسله فرماندهان داشتند به خاطر زمین های محل نگهداری حیوانات خود ثروتمند شده بودند. زمینهایی که در آنها صدها هزار اسب را سالیانه برای ارتش، بازرگانان و کارگران پرورش می دادند.

 

در مورد شترها هم همین طور بود. افراد خاص مصری موثر در انتخاب پادشاه (که توسط Ben Sherira، با نام Hatimis، Zahidis و دودمان ابوحنیفه دوم فهرست شده اند) صاحب زمینهای پرورش شتر بودند و از تک قطبیت مطلق ذخیره شتر در کل امپراطوری اسلامی بهره مند می شدند. هیچ یک از این خانواده ها نمی خواستند امتیازهایشان به دست گروه کوچکی از هنروران که توان خراب کردن بالقوه بازارهایشان را با ساخت فرشهای پرنده داشتند، تضییع شود. بنابراین آنها را ضعیف کردند.

 

با توجه به تبلیغات مذهبی، طبقه متوسط مسلمانان در نیمه های قرن هشتم از فرشهای پرنده اجتناب کردند. در عوض بازار برای اسبهای عربی شکوفا شد. شترها هم با قیمتهای بالایی به فروش می رفتند. Ben Sherira خاطرنشان می کند واقعه ای عجیب که حول و حوش این زمان اتفاق افتاد، به شهرت فرش پرنده بیش از نجات آن خدشه وارد کرد:

 

در یک بعد از ظهر باز روز جمعه در بغداد، زمانی که حلقه سفید خورشید در سومین ربع آسمان میانی می درخشید، و بازار پر از هیاهوی مردم در حال خرید میوه و جامه و در حال تماشای حراج بردگان بود، در میان خورشید، منظرسوسوزن یک مرد عمامه به سر پدیدار شد که به سبکی به طرف بلندترین مناره قصر سلطنتی می رفت.

 

شیطان، کسی جز یک سرباز بیچاره نبود که زمانی در قصر خدمت کرده بود. او در حالی که دست جوانترین پرنسس را نگه داشته بود، گرفته شده بود و توسط خواجه ها بیرون انداخته شده، خوار شده و شکست داده شده بود. زمانی که اخبار این ماجرا به خلیفه رسید، خشمگین شد. او پرنسس را در یک برج قفل کرده بود و برای اینکه او را تحقیر کند، تصمیم گرفته بود او با جلاد سلطنتیش، یک برده سیاه از زنگبار ازدواج کند. سرباز، یک جوان کرد با نام مصطفی، اکنون بازگشته بود.

 

او به نرمی به طرف مناره رفت و به دختری کمک کرد تا از پنجره بیرون برود. سپس در دید کامل حاضران پایین به دور دست پرواز کرد. بازاریها به وجد آمدند. وقتی دو دلداده جوان سوار بر فرش خود گریختند، گارد ممتاز بر اسبهای نر عربی سیاه سوار شدند و به بیرون از قصر یورش بردند و به دنبال آنها رفتند. اما فرش پرنده آن بالا در ابرها ناپدپد شد.

 

تمامی کسانی که در کار ساخت فرش پرنده بودند حتی آنهایی که بسیار کم درگیر بودند، پیگری شدند. سی هنرور با خانواده هایشان در یک میدان عمومی جمع شدند. جمعیتی که به آنها پول داده شده بود، گرد آورده شد. مردان متهم به آزادی بردگان بودند، و سرهایشان در خاک غلتید، همه سرها به دست جلاد اهل زنگبار قطع شد. سپس، خلیفه عرب جاسوسان خود را به هر گوشه امپراطوری خود فرستاد و به آنها دستور داده بود هر فرش پرنده باقیمانده و هنروری را به بغداد برگردانند.

 

جامعه کوچک هنروران که چندین قرن نزدیک Tigris زندگی کرده بودند، دارایی های خود را برداشتند و تنها با سه مرد بازمانده گریختند.

 

پس از ماهها سرگردانی، آنها با حالتی مندرس و نزدیک به مرگ به شهر درخشان بخارا در مرزهای شرقی ایران رسیدند، جایی که امیرش از بغداد دستور نمی گرفت و به آنها پناه داد. Isaac می نویسد که این مهاجرت در ۷۷۶AD ، یک دهه پیش از سلطه هارون الرشید، زمانی که هزارویکشب نوشته شده بود، اتفاق افتاد و Isaac بر این باور است که الهام حداقل یکی از داستانهای هزارویک شب از واقعه دلدادگان گریزان در آن جمعه روشن در بغداد می آید.

 

Ben Sherira شجره نامه هنروران را با جزییات کامل توصیف می کند. برخی از این خانوارها بعدها به افغانستان مهاجرت کردند و در قلمروهای غور مستقر شدند. پرآوازه ترین خانواده های قالیبافان، Halevisها، در شهر مرو مستقر شدند، محلی که طرحها را به فرشهای خود وارد کردند. Mandala (عکسی دایره ای از جهان در مذاهب شرقی) نشان تجاری استاد Jacob Yahud Halevi ـ همان جاکوب آموزگار Avicenna در تاریخ ـ بود. هنروران به اروپا هم گریختند و پس از آن به دستورالعملهایشان توسط جامعه فمینیست (مدافع حقوق زنان) پنهان، جادوگران به کار رفت. شکنجه آنها، که توسط کلیسا تعیین شد، به همان نسبت سریع بود.

 

Ben Sherira ادعا می کند که نشان تجاری جادوگرها، جاروی جادویی، با نمادگرایی آلت مردی خود، به دلیل کمبود همراه مرد آنها گسترش پیدا کرد.

 

در Transaxiana، فرش پرنده پیش از آنکه برای همیشه توسط قوم مغول چنگیزخان پاک شود، از دوره کوتاهی از رنسانس بهره مند شد. در اینجا دو رویداد شایسته یادآوری هستند. در ۱۲۱۳، شاهزاده بهروز از قلمروی خراسان در شرق پرشیا (ایران) به یک زن یهودی جوان، اشیرا، دل بست. پدر دختر، قالیباف کارآزموده ای بود. بهروز بر خلاف خواست خانواده اش با اشیرا ازدواج کرد و از پدرزنش درخواست کرد دوجین فرش پرنده با استفاده از بهترین پشم و خاک رس ببافد و آنها را روی چارچوب بامبو بزند تا محکم تر شوند. سپس او چهل نفر از کمانداران دست چین خود را برای آموزش به دست یک استاد ژاپنی با نام (۱۲۴۰ـ ۱۱۵۳) Ryutaro Koike سپرد.

 

زمانی که کمانداران آماده شدند و فرشها تحویل داده شد، مردان خود را جمع کرد و به هر یک سلاحهای مخصوص خود داد: بیست نیزه نوک فولادی با سرهای آغشته به زهر مار زنگی، کمانهای بلند ساخته شده از لایه های سرو هندی و زه و خنجرهای ارمنی. برای هر فرش، دو نفر گمارده شدند: یکی جلو، دیگری عقب. برخی گویهای آتشین حمل می کردند.

 

بنابراین بهروز شاهزاده ایرانی چهار گروه از نخستین سوار هوابرد جهان را با خود حمل می کرد که این چهار گروه زمانی که پدرش جنگی مقابل شاه همسایه خود ( خوارزمشاه) داشت، وارد عمل شدند. کمانداران حمله را رهبری می کردند:

 

آنها به قلعه حمله کردند، داخل قلعه بیرون پریدند، مدافعین را به زمین انداختند و گویهای آتشین را داخل ترکیب آن به کار انداختند و برای برافروختن آماده کردند. نظامیان تورانی ترسیده بودند. آنها حس می کردند که شاهزاده پارسی می تواند تهدیدی برای حکومت خاص آنها شود، او را کور کردند. همسر شاهزاده، که باردار بود، و پدر ناخوشش از قلمرو پادشاهی به دور دست فرستاده شدند.

 

تقریباً در این زمان، عباسیان دیگر آن قدرت روزهای هارون الرشید را نداشتند. بسیاری از شاهان و امیران محلی اختیار مسایل را در دستان خود گرفتند.

 

با کم شدن سلطه امپراتوری روی ایالتها، استفاده از فرش پرنده رشد کرد. مخالفان جوان، پناهندگان سیاسی، زاهدان گوشه نشین و عرفای منکر وجود خدا برای فرار، از راه هوایی رفتند. بازرگانان نیز به مزیتهای فرش پرنده پی می بردند. فرش پرنده تنها شکل سریع تر از شتر حمل و نقل نبود بلکه امن تر هم بود چرا که راهزنان سرراه یک کاروان تجاری پرنده را نمی گرفتند ـ مگر آنکه خودشان سوار بر فرشهای پرنده بادپا می شدند. هنروران شروع به بافتن فرشهای بزرگتری کردند، اما با تعداد بیشتر روی آن، حرکت آنها کند شد و ارتفاع خود را از دست دادند.

 

اما داستانی ضمنی است که بسیاری از مردم روی زمین آن را دیدند، جایی که گروهی از مردان دستار به سراز سمرقند در شرق ایران با سرعت باد به اصفهان در مرکز ایران پرواز کردند. این واقعه در رونوشت عینی متن نادر دیگری، به وجود آمده در قرن هفدهم، به تایید رسیده است که در آن به نقل از یکی از شاهدان می آورد ما حلقه گردان عجیبی را در آسمان دیدیم، که برفراز روستایمان (نیشابور) پرواز می کرد، با رد آتش، و دیگری: گروهی جن بالای کاروانمان ظاهر شد که به طرف تنگه هرمز می رفتند. (قرن سیزدهم، یافتن متن اصلی غیر ممکن است)

 

رویداد بعدی، پیش از تهاجم وحشتناک از جلگه ها، آخر خط تاریخ بد سرنوشت فرش پرنده بود. در ۱۲۲۳، مترجمی اهل گرجستان با حرم خود برای خرید ابریشم چینی به بخارا رسید.

 

منبع Ben Sherira، آنچه که رخ داد را اینگونه توصیف می کند:

 

در یک عصر دلپذیر زمانی که خانم های نقابدار (پوشه دار) اهل گرجستان از تختهای روان خود پیاده و به سمت تاجر ابریشم روانه می شدند، مردی دیوانه از پشت گنبد پیدا شد و به سرعت پایین آمد.

 

مرد در حال پرواز، درشت اندام با ریش سیاه پر و موی بلند بود که پشت سر او باد ردی به جا می گذاشت.او لنگی برتن داشت، چشمانش سبز براق بودند، عقابی کنارش پرواز می کرد و دیوانه وار می خندید. زن این هیبت را دید که به طرف آنها می آید و وقتی مرد آن بالا کار ناشایستی انجام داد، از وحشت یخ زد. آن مرد ریاضیدان سلطنتی سمرقند بود. او که به خاطر خیانت معشوقه گرجستانی خود، یک جام انگور مخمر سر کشیده بود، دیوانه شده بود.

 

این حادثه غوغایی به وجود آورد. نیزه ای به سینه او خورد و او به سوی یک درخت نخل روی زمین افتاد. اما هتک حرمت به وجود آمده در بخارا قابل درک بود. هنروران که از کشتار دیگری می ترسیدند، آزمایشگاههای خود را سوزاندند، دارایی های خود را گذاشتند و به هر طرف گریختند. Ben Sherira می آورد که در آن روز شوم، آنها سوگند خوردند که دیگر با هم فرش پرنده ای نسازند

منبع :