در حاشیه

افسانه‌ای در باره قالی ترکمن

هیچ کس نمی‌داند که این حقیقت است یا خیال‌پردازی، واقعیت است یا قصه...؟ حال گوش کنیم و بعداً ببینیم.


بین مردم ترکمن افسانه‌ای هست در باره اینکه زنی سالخورده، قبیله خود را از هلاکت نجات داده است.
در نزدیکی شهر مرو، در منطقه‌ای صحرایی، طایفه‌ای کوچک با چهارصد خانوار زندگی می‌کرده‌اند.روزی از روز‌ها این شایعه در همه جا پیچید که لشکر بزرگ خلیفه سوم از طریق این روستا به سوی مرو در حرکت است و مردم این روستا اولین مانع بر سر راه آنهاست. مردهای این طایفه با ریش سفیدان قبیله به مشورت نشستند که: چه باید کرد؟
یکی گفت: باید بچه‌ها، زن‌ها و پیرمرد‌ها را به عمق صحرا بفرستیم و خودمان باید تا آخرین قطره خون، با دشمنان بجنگیم.
دیگری گفت: اما تعداد ما در مقابل لشکر امیر خیلی کم است.
و برخی هم گفتند: بهتر آنست که زمین خود را ترک و به دل صحرا بزنیم.
یکی از ریش سفیدان گفت: این کار درستی نیست. اگر وطن نابود شود، به مانند آنست که ماه و خورشید هم نابود شده!
در این لحظه، زنی سپید موی و سالخورده که در آن مجلس نشسته بود، گفت: «شما به جنگ با خلیفه نروید! می‌خواهم خودم تنها پیش بروم!»
مرد‌ها از حرفهای او تعجب کردند ولی گذاشتند تا حرف‌هایش را بزند. مگر نمی‌گویند که نزد خدا کار خیر از هزار حرف بالا‌تر است. زن سالخورده کوشید ریش سفیدان را با حرفهای خود متقاعد سازد. اما ریش سفیدان با سکوتی سنگین، به حرفهای زن گوش داده و چیزی به او نگفتند.
زن رفت. ریش سفیدان بعد از رفتن زن، مجلس خود را ادامه دادند. یکی از آنان گفت: «تا زمانی که نفس می‌کشیم، زنده‌ایم و امید در ما زنده است.»
در پایان جلسه، ریش سفیدان تصمیم گرفتند که منادی‌هایی به شهر‌ها و روستاهای اطراف بفرستند و از همسایگان درخواست کمک نمایند.
آن زن سالخورده به خانه خود برگشت و جلوی دار قالی نشست و بافتن قالی را که چند سالی بود که بافت آن به طول کشیده بود، ‌ ادامه داد.
براستی این چه قالی حیرت انگیزی بود که بافت آن، این همه به طول کشیده بود! پیرزن شب‌ها و روزهای زیادی برای بافتن این قالی که نشانه شکوه زندگی بود، ‌ زحمت کشید. در آن دوران، زنان هر نقشی را که می‌خواستند (از جمله انسان، پرندگان، حیوانات، جویبار‌ها و باغهای قشنگ) را بر روی قالی می‌بافتند. پیرزن نیز این قالی زیبا را همچون خود زندگی، داشت می‌بافت. در زمینه اصلی قالی، آن سرزمین زیبا تصویر شده بود: در یک طرف آن، ریش سفیدان استراحت می‌کردند. بچه‌ها بازی می‌کردند. در آسمان بی‌ابر، ‌ خورشید با محبتی سرشار، نور خود را به آن سرزمین می‌افشاند. در تنورهایی که زنان در آن نان می‌پختند، ‌ زبانة آتش، شادمانه بازی می‌کرد. در جویبار‌ها آّب شرشر جریان داشت. پرندگان به شیرینی و شگفتی آواز می‌خواندند. چوپان نی می‌زد. زن‌ها لباسهای رنگارنگ پوشیده و برای عروسی تدارک می‌دیدند. اما در طرف دیگر قالی، این سرزمین زیبا، آتش گرفته بود و خورشید در دودی سیاه گم شده است. سربازان دشمن، سوار بر اسب، مردم بی‌گناه و بی‌پناه را با نیزه می‌زنند. کودکی به زمین خورده و گریه می‌کند. چشمانش به بیکرانه نگاه می‌کنند و مثل آنست که با ملامت می‌گوید. برای چی من باید بمیرم؟ آن طرف‌تر یکی از سربازان، پیرمردی را زجر می‌دهد، یکی دیگر گیسوان دختر نوجوانی را محکم گرفته و بر زمین کشان کشان می‌برد. اسب سواران در مقابل نگاه کودکان، بر جنازه‌های مردم اسب می‌تازند. رنگ آسمان سیاه و آتشگون شده است. خورشید که سرچشمه روشنایی و زندگی است، عاجز شده و نور آن تیره و گرفته گردیده و آب در جویبار‌ها با خون مخلوط شده است.
آخرین گره قالی زده شده است. زن بلند شد و از آلاچیق بیرون آمد. از دور صدای سم اسبهای لشکر خلیفه شنیده می‌شود و ابرهای سیاه و مصیبت بار نزدیک‌تر شده‌اند. فرصت انتظار به پایان رسید. زن به آلاچیق برگشت. قالی را گرفت و از آلاچیق بیرون آمد. او به آرامی رفت و به بلند‌ترین تپه صحرا رسید. از آنجا به سمتی که صدای سم اسب‌ها را شنیده بود، نگاه کرد. اسب سواران نزدیک‌تر شدند. خلیفه سوم، خود در جلوی لشکر، سوار بر اسب بود. پیرزن، قالی را زیر سمهای اسب خلیفه پهن کرد. اسب از ترس به خود لرزید.
ـ این چیست؟!
خلیفه به پایین نگاه کرد و روستای آتش گرفته، کودکان، پیرمرد‌ها و پیرزنهای کشته شده را دید. مثل این بود که گریه و ناله بی‌گناهان به گوش خلیفه رسیده است. خلیفه به لرز افتاد. او تصویری از خونریزی و ضجه مردم را دید. خلیفه سر خود را بالا آورد و در مقابل خود در آن طرف قالی، زنی سالخورده و خسته را دید که به تنهایی زیر اشعه داغ آفتاب ایستاده بود.
برای مدتی طولانی، آن‌ها در آن حال ایستادند: در یک طرف قالی، خلیفه سوار بر اسب و پشت سرش هزار اسب سوار و در مقابل آن‌ها زنی زحمتکش، مادری پیر تک و تنها ایستاده بود. در میان آن دو، یک قطعه قالی، همچون آهنگی غم انگیز که وحشتهای جنگ، مصیبت مردم و زندگی و مرگ را نقل می‌کرد، گسترده شده بود.
خلیفه برای مدتی طولانی، قالی را نگاه کرده و به فکری عمیق فرو رفت. در دو طرف قالی، سکوتی مطلق برقرار شده است. سرانجام خلیفه به آرامی از اسب پیاده شد. زن سالخورده بی‌هیچ حرفی با نظر صریح و صادق به خلیفه نگاه می‌کرد.
خلیفه گفت: «ای مادر!‌ای مادر زندگی! من منظور تو را فهمیدم! مرد نباید بر علیه ضعیفان وارد جنگ شود. مرا به نزد مردمت راهنمایی کن. به تو قول می‌دهم که مردم بی‌گناه را نخواهم کشت! برو و به مردم خودت بگو که شمشیرشان از غلاف بیرون نیاورند. به آن‌ها بگو که از دین خود دست بردارند و به خدای واحد و به دین اسلام ایمان آورند. پس از پذیرفتن دین مبین اسلام، مردم کشور من با مردم کشور تو برادران مذهبی خواهند شد.»
این افسانه‌ای بود در باره زنی سالخورده که قبیله خود را از هلاکت نجات داده است. مردم آن منطقه، دین اسلام را پذیرفتند. اما از آن روز به بعد، خلیفه بافتن تصاویر موجودات زنده بر روی قالی را ممنوع کرده و فقط برای بافتن نقوش گوناگون (گؤل) اجازه داده بود. از آن زمان، زنهای ترکمن در قـالی‌های خود فقط نقوش قرمز رنگ را تصویر می‌کنـند و هر نقـشی که روی قـالی بافته می‌شود، منعکس کننده افکار و آرزوهای دختران، زنان و مادران در باره زندگی و خوشبختی می‌باشد.

الکساندرا سیدورکینا
ترجمه: گزل تاجیوا

بایراق

منبع :